سلطان قلب ها
کجا بگم که پا نگیری تو صدام بخدا من هیچوقت آدم سیاسی نبودم و نخواهم شد. نمیدونم چرا این همه آدم ریختن بیرون. میخوان چیرو ثابت کنن. بابا بخدا کار از کار گذشته دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. مردم میدونن که هیچ کاری نمیتونن انجام بدن اما بازم دست بردار نیستن. من وقتی فیلم کشته شدن ندا رو دیدم از خودم بدم اومد که چرا لیسانس مملکت همین جوری راحت کشته بشه. فکر کردن آقای موسوی چه کاری میتونه واسه این مملکت انجام بده. بخدا هیچ کاری نمیشه کرد. همینه بخدا آقای احمدی نژاد هم رییس جمهور خوبی بوده .درسته که بعضی از کاراش درست نبوده ولی کارهای خوبی هم انجام داده. به فکر آینده ی خودتون باشید. بخدا تنها انگیزه ی من واسه زنده موندن اینکه بتونم انشا الله زحمتهای مادرم و جبران کنم. و زحمتهای بابام که برام خیلی زحمت کشیده. انشا الله که با کمک خدا و دعای شما بتونم از دانشگاه در بیام و پیش خانواده ام رو سفید باشم. به امیده روزیکه ظرفیت دانشگاهها به قدری بشه که تمامی جوانان ایران برن دانشگاه. اما بدون به خدا قسم که چه منو دوست داشته باشی یا نداشته باشی من برای رسیدن به تو حاضرم بمیرم دوست دارم تورا فقط به خودت نه چیز ذیگری یه جورایی باز دلم گرفته... نمی دونم چرا... نمی دونم چرا وقتی به تو فکر می کنم یهویی از دنیا می پرم... فکرشو کردی وقتی تو ساحل قلبم راه میری... فکرشو کردی وقتی که تو دریای اشکام شنا می کنی... یا وقتی که تو آسمون چشمام پرواز می کنی... یا وقتی که شبها به خوابم میای و به درددل هام گوش میدی... یا وقتی که با اشک چشمام وضوی عشق می گیری... یا وقتی که به نقاشی طلوع زندگیم٬ سفید پوشی... و به نقاشی غروب زندگیم٬ سیاه پوش... میدونی آروم میشم... میدونی آروم میشم اما نه به آرومی روزهای دریا... میدونی آروم میشم اما نه به آرومی شب های صحرا... فقط به آرومی با تو بودن... به تو نوشتن همیشه برایم سخت بود…واژگانی ندارم که مرا یاری کنند… نمی دانم شاید تو خود نیز نمی دانی که برای من کیستی؟ چیستی؟ امیدی؟ رویایی؟ آرزویی؟ عشقی؟نه فراتر از عشق…شاید زندگی…شاید خالص ترین دار و ندارم که تنها از آن من است…تو بگو چیستی؟ شاید خود نیز نمی دانی… یار منی؟ عشق منی؟ نه فراتر از عشق…عمر منی…زندگی من…شاید تنها کسی که امید منی برای عبور از کوچه پس کوچه های تاریک خاطراتم…تو بگو برای من کیستی؟ خود نیز نمی دانی… شاید تو نیز نمی دانی که چقدر بزرگی برایم …چقدر پر نوری حتی در سایه روشن خاطراتم،حتی در گذشته های بی فروغم که غافل بودم از روییدن تو ،از بودن تو،از دل دادن تو… و چقدر پشیمانم،به اندازه ی تمامی غم های گذشته پشیمانم ،از تورا ندیدنم، از تورا ندانستنم… اعتراف می کنم پشیمانم از آن غرورو آن صبوری... چقدر دلسوخته و غمگینم از ندانسته آزردن تو، غمگینم از شکستن دل عاشق تو… اما دلگیرم از سکوت مردانه ی تو،دلخورم از نگاه های ساکت تو،آزرده ام از آن شرم عاشقانه ی تو... کاش نه اینگونه که پیش تر از این خبر از دل عاشقم می گرفتم. پیش تر از این نعمت با تو بودن را داشتم... چقدر سخت است به تو رسیدن در هجوم سایه ها و در این گمراهی اندیشه ها... اما چه امید بزرگیست در دلم رسیدن به تو را...و دلم چقدر خسته است از نداشتن ها از این فاصله های اجباری، از این ترس های تکراری.دلم چقدر خسته است... در این راه دراز قسمت من شب بود و شب است و تو تنها نوری، که پیوند می دهی مرا با آفتاب...تنها امیدی که می دانم می رسانی مرا به روز... و اما روزی دیگر خواهد شد در کنار دل عاشق تو...روزی خواهد آمد و خواهد گذشت آنچه از دردها در خاطرمان مانده... من به این آروزی پاک ایمان دارم... تقدیم به تنهاترین عشقم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

